تبلیغات
نسل سوخته
نسل سوخته
زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
قالب وبلاگ


http://aks98.com/images/7k7ezioh21u8def3uky.jpg



صدای زنگ تلفن - دخترک گوشی رو بر میداره - سلام . کیه؟
 


- سلام دختر خوشگلم منم بابایی! مامانی خونه است؟ گوشی رو بده بهش!

- نمیشه!

- چرا؟

- چون با عمو حسن رفتن تو اطاق خواب طبقه بالا در رو هم رو خودشون بستن!

.

.

.

سکوت

.

.

.

عمو حسن نداریم!

- چرا داریم. الآن پهلو مامانه.

- ببین عزیزم. اینکاری که میگم بکن. برو بزن به در و بگو بابا اومده خونه!

- چشم بابا!

.

.

.

.

.

.

چند دقیقه بعد

.

.

.

- بابا جون گفتم.

- خوب چی شد؟

- هیچی. همینکه گفتم یهو صدای جیغ مامانم اومد بعد با عجله از اطاق اومد بیرون همینطور
که از پله ها میدوید هول شد پاش سر خورد با کله اومد پایین. نمیدونم چرا تکون نمیخوره
دیگه؟

- خوب عمو حسن چی؟

- عمو حسن از پنجره پرید توی استخر. ولی پریروز آب استخر رو خودت خالی کرده بودی یک
صدای بامزه ای داد نگو! هنوز همون طور خوابیده!

- استخر؟ کدوم استخر؟ ببینم اینجا منزل ****  نیست؟

- نه!

- ببخشین مثل اینکه اشتباه گرفتم .


[ دوشنبه 6 دی 1389 ] [ 06:58 ب.ظ ] [ سحر ...! ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ای خدا از عشق امروزمان
چیزی برای فردا بگذار
،نگاهی، یادی، خاطره ای، برای آن روز كه فراموش خواهیم كرد كه روزی چقدر عاشق بودیم ...!
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :