تبلیغات
نسل سوخته
نسل سوخته
زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
قالب وبلاگ

عاشقِ هم بودند. همونطور که به آینده فکر می کردند، روی صندلی پارک نشستند و به خیابان چشم دوختند. دختر گفت: «هوا خیلی عالیه» پسر به چهره اش نگاه کرد و لبخند زد. دختر پرسید: «چیزِ خنده داری گفتم؟»
«نه. فقط...»
«فقط چی؟»
«هیچی»
«لوس نشو. خودت می دونی من از حرفِ نیمه کاره بدم میآد»
پسر لحظه ای نگاهش کرد و گفت: «بستنی می خوری؟»
«آره. ولی به یه شرط»
«به چه شرطی؟»
«به شرطِ اینکه بهم بگی به چی خندیدی»
«پس بذار برم بستنی بخرم و بعد»
دختر خندید و گفت: «میخوای تو راه فکر کنی و یه چیز دیگه بگی؟»
«نه. بهت قول میدم راستشو بگم»
پسر این را گفت و بلند شد. دختر، کیفش را کنارش گذاشت و به پسر که حالا داشت از عرضِ خیابان می گذشت، خیره شد. دختر ناگهان احساس کرد لحظه ای نمی تواند بدون او زندگی کند. وقتی اتوموبیلی با سرعت پسر را نقش بر زمین کرد، به جمله ناتمامِ پسر فکر می کرد.


[ سه شنبه 22 شهریور 1390 ] [ 12:29 ق.ظ ] [ سحر ...! ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ای خدا از عشق امروزمان
چیزی برای فردا بگذار
،نگاهی، یادی، خاطره ای، برای آن روز كه فراموش خواهیم كرد كه روزی چقدر عاشق بودیم ...!
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :