تبلیغات
نسل سوخته
نسل سوخته
زندگی قصه تلخی ست که از آغازش بس که آزرده شدم چشم به پایان دارم
قالب وبلاگ

همه درصف ایستاده بودند و به نوبت آرزوهایشان را می گفتند...

بعضی ها آرزوهای خیلی بزرگی داشتند و بعضی ها هم آرزوهای بسیار کوچک و پست !

نوبت به او رسید ، از او پرسیدند: چه آرزویی داری؟

گفت : می خواهم همیشه به دیگران یاد بدهم ، بی آنکه مدعی دانستن و دانایی باشم.

پذیرفته شد! گفتند : چشمانت را ببند و چشمانش را بست...

وقتی چشمانش را باز کرد، دید به شکل درختی در یک جنگل بزرگ در آمده است !

با خود اندیشید: حتما اشتباهی رخ داده، من که این را نخواسته بودم ؟!!

سالها گذشت... روزی داغی اره را بر روی کمر خود حس کرد !

بازاندیشید : عمر به پایان رسید و من بهره خویش را از زندگی نگرفتم ...!

با فریادی غمبار سقوط کرد...

نفهمید چه مدت خواب بود یا بیهوش!

با صدایی غریب؛ که از روی تنش بلند می شد؛ به هوش آمد !

تخته سیاهی بر دیوار کلاسی شده بود ... 

 

سخن روز : از فردا نمی ترسم چراکه دیروز را دیده ام و امروز را دوست دارم... ویلیام وایت


[ چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390 ] [ 12:03 ب.ظ ] [ سحر ...! ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

ای خدا از عشق امروزمان
چیزی برای فردا بگذار
،نگاهی، یادی، خاطره ای، برای آن روز كه فراموش خواهیم كرد كه روزی چقدر عاشق بودیم ...!
نویسندگان
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :